داستان واقعی...
![]()
خانمي بعد از ساعتها کار، دفتر کارش را ترک ميکند؛ او کودکي را ميبيند که
کنار جاده ايستاده و در حال گريه کردن است. اين خانم دلش به حال کودک ميسوزد،
بنابراين از او دليل گريهاش را ميپرسد. کودک توضيح ميدهد که گم شده و از
خانم ميخواهد که او را به خانهاش برساند و کاغذي را به او ميدهد که آدرس
خانهاش روي آن نوشته شده بود. *
*زن که فرد مهرباني بوده، تصميم ميگيرد کودک را به خانهاش برساند؛ بدون اينکه
به چيزي مشکوک شود.*
*وقتي به خانه ميرسند، زن زنگ در را ميفشارد اما دچار برقگرفتگي شده و بيهوش
ميشود.*
*فردا صبح وقتي به هوش ميآيد، ميبيند که لخت، در خانهاي خالي روي تپهاي است
! او حتي متجاوزان
را نديده بود
*به همين خاطر است که اين روزها، جنايتکاران افراد مهربان را نشانه گرفتهاند.
دفعه بعدي که اتفاق مشابهي براي شما رخ داد، هيچوقت کودک را به مکاني که
ميگويد، نرسانيد و در صورت اصرار و التماس او، او را به ايستگاه پليس تحويل
دهيد.*
![]()