دادگاه عشق
جلسه ي محاکمه ي عشق برپا شده و قاضي اين دادگاه عقل بود ؛ و عشق محکوم بود به تبعيد به دور ترين نقطه ي مغز يعني فراموشي ...
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه ي اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع کرد به طرفداري از عشق : اي چشم ، مگر تو نبودي که هر روز آرزوي ديدنش را داشتي؟ ؛ اي گوش مگر تو نبودي که در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟ ؛ و شما پاها که هميشه منتظر رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با عشق مخالفيد؟
همه ي اعضا روي برگرداندن و به نشان اعتراض جلسه را ترک کردند . تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.
عقل رو به قلب گفت : ديدي؟ همه ي اعضا از عشق بيزارند ولي من متحيرم با وجود اينکه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت مي کني؟
قلب ناليد و گفت : من بي وجود عشق ديگر نخواهم بود . در آن صورت تنها تکه گوشتي هستم که هر ثانيه کار لحضه ي قبل را تکرار مي کند ...
اما ديگر براي گفتن اين حرف ها دير شده بود . حکم صادر شده و قابل اصلاح نبود ...
در سکوت دادگاه ســرنــوشـــت
عقل بر ما حکم سنگيني نوشت
گفته شد دلداده ها از هــم جدا
اي خدا نفرين بر اين قانون زشت